. چون راوی در

این شکل از روایت ، تمام شناخت خود را حداکثر روی یک یا دونفر از شخصیت داستان متمرکز می

کند وچنان حرف می زند که گویی ازویژگی های چهره ی خود در برابر آینه سخن می گوید  مثل داستان

" دیگردلت نمی خواهد بچلانی اش " ، به گوشه ای از آن توجه کنید : " دیگر دلت نمی خواهد در چار دیواری

آینه کاری شده خانه ات تنها بنشینی . به بهانه های جور واجور بیرون می روی . احساس می کنی ذائقه ات عوض شده .

مثلا این اواخر از دیدن استخوانهای تازه در گوشه و کنار خیابانها ، دست و دلت شروع می کند به لرزیدن . (ص 35 ) 

داستان های این مجموعه اکثراً نخبه گرا هستند و یک خواننده ی معمولی که اطلاعاتی از آرمان گرایی و

ایدئولوژی نداشته و یا مفاهیم فمنیستیک را نیاموخته باشد ، درک او بخصوص از چند داستان مثل 

" گرانیگاه " و " پشت تصویر مرد " در حد نازل خواهد ماند . همچنین نویسنده ی محترم در بیشتر این

داستان ها کوشیده است از منظر روانشناسی به امور بپردازد و از طریق انالیز و کاوش درونی ی

شخصیت های داستان خود آنها را به خوانندگان کتاب  نشان دهد . زمان داستان ها بدون اینکه اشاره ای

به آن شود می تواند از گستره ای وسیع برخوردار باشد ، داستان از  حال  می گوید اما اگر گذشته ای

نبود قصه نوشته نمی شد . تعدادی از این داستانها ، حدیث نفس اشخاصی ست که از تجارب شخصی ی

زندگی ی خود باخود سخن می گویند ، در گستره ای از زمان که اصلا در اینجا به داستان کوتاه آسیب

نمی زند .

  در تعدادی دیگر از این داستان ها ، موضوع تقابل سنت و مدرنیسم طرح می شود ، اما حل نشده رها

می گردد مثل داستان " بچه " . منشا داستانهای این کتاب ریشه در رخدادهای بیرونی دارند ، با اینکه

مضمون آنها نخبه گرا هستند اما شخصیت ها معمولی و آشنا اند؛ زن خانه دار ، زن نویسنده ، مادر و

پدر پیر ، شوهر کارگر و... . داستانها شخصیت محور، پیش می روند و کم کم روابط آنها با خود و

پیرامونیان به نمایش در می آید .

  خوانش این مجموعه، مارا با نویسنده ای آشنا می کند که نکته بینی و تأ مل در نوشته هایش فراوان

حس می شود  و حاصل آن داستانهایی است دیگرگونه که تکرار و کلیشه را در حدی نزدیک به صفر

کاهش می دهد . نویسنده در گویش حکایت با توجه به اشخاص داستان که در بین دیروز و امروز

سرگردان و برای ورود به فردا درمانده و بیچاره اند و با خود بگو مگو دارند و گاهی نیز دچار تک

گویی می شوند ، از بیان روایی  سولی لوکی (soliloquy) بهره برده است ، بیان روایی که شخصیت

داستان با صدای بلند با خود حرف می زند و یا در ذهن با خود کلنجار می رود و خواننده با وضع درهم

وُ برهم ذهنی ی او آشنا می شود ، مثل مرد داستان " گرانیگاه " .

  روایت از نوع  سولی لوکی ، شکلی از جریان سیال ذهن می باشد که نویسنده به منظور خاص آن را

انتخاب می کند تا خواننده بدون کمک نویسنده ، شخصیت داستان را آن گونه که هست بشناسد و مورد

ارزیابی قرار دهد . جریان سیال ذهن دراین مجموعه داستان ، انسان درون آدمهای داستان را رو می کند

و او را در تنهایی اش همراه با جدال او با ذهنش به جایی می برد که خواننده در قضاوت خود با این

سؤال روبرو می شود که خلاصه این انسان با این همه معضل که جزء باورهای اوست در انطباق

بامحیط پیرامون خود که ضد باورهای او عمل می کند چگونه باید کنار بیاید .

  جریان سیال ذهن (stream of consciousness  ) ، اصطلاحی به عاریت گرفته شده ازویلیام جیمز

نویسنده ی کتاب " اصول روان شناسی " در سال 1890 می باشد . شیوه ای از روایت که در گیری های

شخص یا اشخاص داستان را رو می کند ، آن بخش از معضل ذهن را که هنوز به صورت گفتار نمی

تواند شکل بگیرد واز حالت روان شناسانه ای که او باید از رفتار طبیعی و عاقلانه ای پیروی کند فاصله

می گیرد و یا به عبارتی در این نوع از داستانها ، مشکل ذهنی یا فرایندهایی از آن نمی تواند حالت لفظ

به خود بگیرد و نویسنده در بعضی از مقاطع مجبور می شود که بجای شخصیت داستان به آنچه که در

ذهن او می گذرد با کلام مفهوم بخشد و در " گفتگوی درونی غیر مستقیم " شرکت کند . بنا براین نه هر

گفتگوی درونی ، بلکه آن نوع ازگفتگورا که ازقاطعیتی بر خوردارنباشد و در خلق رابطه ی منطقی با

حوادث، زمان و مکان ناتوانی ی خود را نشان بدهد در جریان سیال ذهن طرح می شود .

  داستانهای این مجموعه از پلاتی بر خوردار است که ابتدا ، وسط و انتهایی ندارد ، منطق آنها در متن

جریان دارد و هیچ حادثه ای از نوع کلاسیک نصیب خواننده نخواهد شد و اگر قرار باشد گره ای در

آخر داستان گشوده شود این خود خواننده است که مسئولیت گشودن گره به عهده ی او می افتد . بی دلیل

نیست که نویسنده از زاویه ی دیدی داستان را روایت می کند که اول شخص در داستانهای گرانیگاه ،

ساعت دیواری خوابیده  و ماگما ، بدون اینکه خود بخواهد روایتگر بیچارگی های خویش می شود .

 نویسنده براساس اصول داستان کوتاه موفق عمل نموده است زیرا : 1 - آدمهای داستان معدودند . 2 - در

در هر داستان تمام عناصر در خدمت یک موضوع بوده تا آن درست به مضمون تبدیل شود . 3 - از

عناصر زاید و کش دار خالی است . 4 - تقریباً از بیشتر داستان ها می توان نتایج مختلف گرفت و تأویل

را به عهده ی مؤول گذاشت . داستانهای این مجموعه از نوع حادثه ، پلیسی ، و سرگرم کننده نیست ،

بیشتر ، داستان شخصیت هاست و مسیر آن طوری پیش می رود که خواننده از طریق ذهنیت آدمها به

آنها نزدیک می شود تا علت و انگیزه ی کردار قهرمان داستان کشف شود و یا خود خواننده از آن طریق

به دریافت ویژه ی خود یرسد . تکیه ی داستانهای این مجموعه بیشتر مشکل اجتماعی مثل درماندگی ،

فقر ، خیانت و حقارت نیمی از انسان بودن می باشد .

  اینک به برر سی کوتاه چند داستان از این مجموعه می پردازیم :

داستان اول " گرانیگاه " نام دارد ، داستان آدمی است که آرمانشهر یا رویای خودر ا گم کرده است و در

حالتی از اتوپیا بسر می برد که نه می تواند گذشته ی خود را از یاد ببرد و نه توان سازش و سازگاری

با واقعیت ملموس زندگی را کسب کند ، در ستیز ِ مدام با خود است ، جنگی که در یک طرف ارتشی از

وعده های بشردوستانه صف کشیده اند ودرطرف دیگر لشکری ازحقایق که بالفعل بر زندگی ی او چنگ

انداخته اند . از یک سو کسی فریاد می زند : " اول دیگری بعد خود " و در سوی دیگر صدای زنش که

از قدرت برتر سازش با محیط برخوردار است در سرش می پیچد : " دیوونه ! تودیوونه هستی " .

  قهرمان داستان مردی است که خود به شیوه ی سولی لوکی روایتگر بیچارگی های خویش است نه می

تواند دل از اتوپیای خود بکند و نه توان درک زمانه را دارد ، در جدال ذهنی با خود زندگی را تلف می

کند و در میان " آسمان گرانیگاه "  و  " آسمان واقعی " همچنان معلق مانده است . آیا همه ی بشردوستان

بعد از شکست هدفهای آرمان خواهانه ی خود اینگونه سایکوپات و روانی می شوند ؟ و همانگونه هستند

که نویستده ی محترم در این داستان نشان می دهد ؟ خیر ، بشر دوستانی که در آرمانگرایی کلاسیک

آمادگی ی ایثارتمام وجود خود را داشتند ،شکست اتوپیا ،آنها را به بیچارگی و جنون مبتلا نکرد برعکس

توان بالای انطباق و درک نسبی ی دوران آنها را با آرمانی جدید میدان دار بخشی از حقایق زندگی کرده

است و بیداری ی هر صبح را با رویایی که ریشه در زمین دارد معنا می بخشند . اما مرد این داستان

رویای خویش را از دست داده است و رسیدن او به بیداری ، اگر به بیداری برسد ، زمان می طلبد ،

بقول  بیلی وایلدر  ، باید رویایی داشته باشید تا از خواب بیدار شوید .

  داستان بعدی " ساعت دیواری خوابیده " می باشد . به شیوه ی نمایش در نمایش ، داستان در داستانی

را شاهدیم ، داستانی از دو زن که هر دو از مشکلات رنج می برند ، اما به عمد از حل آن سر باز می

زنند . زن داستان در گریز از ترمیم سوراخ وسط تشک  و زن راوی، سهل انگار در خرید سوسک کش

و در این میان شوهرِ زن ِ راوی علیرغم توصیه به زنش در خرید سوسک کش قوی ، از خرید آن امتناع

می کند  ، چرا ؟ از تحقیر زن خوشش می آید ؟ راستی خود زنها چرا دست به اقدام نمی زنند و آنقدر

منفعل اند که زندگی ی شان با کرم و سوسک به لجن کشیده می شود ، آیا ازکسی یا چیزی می خواهند

انتقام بگیرند ؟ راستی !  این ساعت دیواری ی خوابیده  تاکی باید بخوابد ؟

  " منم نازلی " داستان دیگر این مجموعه است ، در این جا نیز زن راوی مثل چند داستان دیگر در جدل

ذهنی با خود کلنجار می رود ودو زن دیگر را در کنا رخود دارد وگاهی به تک گویی با آنها می پردازد،

نازلی ی کوهنورد ولیلای افغانی.راوی بدون اینکه با صدای بلند حرف بزند، با بیان روایی سولی لوکی

درد مشترک هر سه را بیان می کند . زن راوی که شوهرش اصلا او را نمی بیند و فقط به فکر شکمش

است ، نازلی ی کوهنورد که مرد زندگی اش اصلا او را نمی شناسد و لیلای افغانی ، زن کتک خورده

ای که اصلا نمی داند که با او مثل یک شیئ  رفتار می کنند و او این رفتار را طبیعی تلقی می کند .

  داستان " مرع های خیس " ، داستان فقر و فلاکت آدمهایی است که توسط آدمهای غنی و دارا ، مورد

سوء استفاده ی تبلیغاتی قرار می گیرند.آدمهایی که با فیلم های تبلیغاتی ی  کمک به فقرا ، فقر را طبیعی

جلوه می دهند تا ریشه کن کردن فقر به فراموشی سپرده شود . نویسنده در این داستان دست به نمایش

آدمهایی می زند که چگونه در زیر خط فقر از حریم و حرمت انسانی ی خود دفاع می کنند .

  داستان " هیچی ، چیزی نیست " با تمثیل وسمبل آغاز می شود و همانگونه نیز پایان می یابد . هیچکدام

از شخصیتهای داستان مشخص نیست که زن هستند یا مرد ، سه نفرند : وسطی ، دست راستی و دست

چپی . در مسیری گام نهاده اند ناآشنا ، پراز شن ، خار ، عقرب و زوزه ی باد . مسیری با چشم اندانزی

نا مشخص ،چیزی در انتظار کسی نیست و معلوم نیست حتماً کسی در انتها، به از راه رسیدگان خوشآ مد

بگوید . سمت راستی به حالت مردد می گوید : " هیچی ، چیزی نیست "  آیا این داستان ، داستان آدمهای

این مکانی و این زمانی نیست ؟

  در این داستان کوتاه سه صفحه ای ، خواننده ای مثل من با درکی که قطعیت معنا در آن باشد ، روبرو

نیست . داستان در بیان مفهومی گام می نهد که می توان از نوعی  " معنا باختگی " نام برد ، داستانی از

نوع " آبسورد " ( absurd )  که زندگی را با ارزشهای از دست رفته بیان می کند ، پیاده روی بیهوده

در شنزار ، عقرب های گلوله شده در سر راه ، ترس از سخن گفتن با همراه ، مناطق ناشناخته و هراس

آور ، اشیاء از دور مثل گل زیبا اما از نزدیک ماری سمی و خطرناک ، زوزه ی باد و سر آخر شادی 

کاذب از چیزی که همراه راوی میگوید : " هیچی ، چیزی نیست " .

  راوی داستان می گوید : " نمی دانم کی وارد این جاده شنی شده ام ... فقط تا یادم هست اوضاع به همین شکل بوده

است "  .

  نویسنده در اعتراض به ارزشهای ازدست رفته ی زندگی ، از معناباختگی ی زندگی سخن می گوید اما

به پوچی نمی رسد ، نمایش زندگی یی که در مسیر دشوار سه عابر به همراه انواع دروغ و فریب  نشان

داده می شود ، هنوز امید را از دست رفته تلقی نمی کند و اینگونه هست که علیرغم دستهای خارگزیده ،

" جرقه ای از شادی در چهره ی سیه چرده ی "  همراه دست راستی اش برق می زند .

  داستان " سعی می کنم نگاهم به آینه نیافتد " مثل داستان " بچه " از تقابل سنت و مدرنیسم حرف می

زند . جوانی که از روابط دنیای مدرن برای خود قفس می سازد ، قفسی که هر گونه رفتار غیرقابل قبول

از نظر او خیانت و بی بندوُباری محسوب می شود ، از آرایش غلیظ زن واحد روبرو گرفته تا دست

تکان دادن زن برای همکار پسرش . خانم مقدسیان در این داستان ، گیجی و باز بیچارگی ی انسان  در

مرحله ی گذار از سنت به مدرنیته را بخوبی ترسیم می کند .

 داستان " بچه " و " سعی می کنم نگاهم به آینه نیافتد " ، همانقدر که تلاش دارد بدبختی های انسان این

مکانی را در مرحله ی گذار به مدرنیته نشان بدهد و ضرایب سرعت و کندی ی نسلهای متفاوت را در

برابر این پدیده بسنجد ، اما در داستان کوتاه " پشت تصویر مرد "  ، نویسنده در جدال بین مدرنیته و

پست مدرنیسم  ، بدون اینکه خود بخواهد یا نه ، در نقش راوی داستان جایگاه تاریخی ی خود را به

عنوان یک زن این زمانی در سه مکان سنت ، مدرنیسم و پست مدرنیسم مطرح می کند . در این داستان

زن نویسنده در عین ایمان کامل به حقانیت خود به عنوان یک انسان ، از ریزفاکتورهایی رنج می برد که

در نهایت زن را به نوعی از فمنیسم سوق می دهد که ریشه در نسب شناسی  ی فمنیستی در جغرافیای

محل زیست او دارد . زن نویسنده بنابر ماهیت کارش که علاوه بر خانه داری، نویسندگی نیزهست بطور

طبیعی دارای اطلاعاتی می باشد و این آگاهی آنقدر هست که او را به اندیشیدن وادارد و چیزی بنام

فمنیسم را دریافت کند . اما اگر همین خانم نویسنده ، مدرنترین اصول فمنیستی جهان را آموخته باشد در

شرایطی قرار بگیرد که حتی قادر به طرح آن در جامعه نباشد چه رسد به اجرای آن ، به اجبار تن به

اصولی از سنت می دهد که از نظر او می تواند نفرت انگیزترین قانون ضد زن در تمام عمراو باشد .

زیرا  در جامعه حقایقی عمل می کند که تمام دانسته ها ، تجارب انسانی و هویت فرهنگی ی فرد را تحت

تأثیر قرارمی دهد ،عملکرد آن حقایق رامی توان درحوزه های مختلف انسانی از قبیل اقتصاد ، سیاست ،

مذهب و جنبه های مختلف عاطفی مشاهده نمود . در این داستان ، نرگس مقدسیان به شکل بسیار ظریف،

زیبا و هنرمندانه  به روایت آنها می پردازد و نشان می دهد که با وجود موانع و ترمزهای اجتماعی ،

تجارب انسانی وهویت های کسب شده پروژه های ساده ای نیستند که براحتی حذف شوند ومعدوم گردند ،

بلکه به روش های پیچیده در هر فرصت ممکن حضور خود را هر بار قوی تر به رخ می کشد ، تازه ،

این در شرایطی اتفاق می افتد که اکثر زنان کشور علیرغم تحمل رنج ، حقارت و محرومیت ،از چیزی

دفاع می کنند که خلاف منافع انسانی ی اوست واز فمنیسم اطلاع چندانی ندارند  واین نیز ریشه د ر نوع

تربیت ، فرهنگ و ایدئولوژی ی حاکم بر آنها دارد . وقتی مادر سنتی خانواده ،  زن ِ منفغل ، ساکت و

معصوم را  زن ایدآل جامعه معرفی می کند ، بطور طبیعی از فرزند دختر خود نیز خواهان بازتولید

همان زن می باشد.این باز آفرینندگی هم چیزی جز تولید موجود وابسته به مرد یا شوهر، نیازمند حامی ،

و فادار و توسری خور ِ شوهر ِ مثلا زحمت کش ، نمی تواند باشد . داستان کوتاه " پشت تصویر مرد "

تابلویی از اجتماع همین زنان است . مقدسیان درابتدای داستان، بشکل مینیاتوری همین موضوع را اشاره

می کند : " زن مانع بازنویسی مجدد داستانم می شد در حالیکه دست هایم را محکم گرفته بود می گفت : اگه یه روز کار

سخت شو از نزدیک می دیدی ، اگر می دیدی دست های ترک خورده وُ زخم و ُ زیلی شو "   

  نویسنده ی مدافع حقوق زن علیرغم اعتقاد راسخ به استثمار خود در خانواده و جامعه ، در چنبره ی

روانی ، اعتقادی و عاطفی گیر می کند و آنقدر از اندیشه ی بلند خود می برد تا در نوشته اش به ذهنیت

کوچک او برسد و داستان را اینگونه به پایان می بَرد : " ... می خواهم نقش خشن تر و دیکتاتورمآبانه ای به

مرد بدهم ... اما ناگهان دستی قلمم را از دستم می گیرد ، یک لحطه فکر می کنم ، شاید شوهرم ...  اما صورت سفید و

آرام زن ِ داستانم را می بینم ... که می گوید : اگر یه روز کار سخت شواز نزدیک می دیدی ، اگر می دیدی اون دست

های ترک خورده و زخم و زیلی شو !"  وبدین گونه داستان با همان جمله ابتدایی خود به پایان می رسد .

  و اما حرف آخر .

  تصویر یا طرح روی جلد کتاب ، به عبارتی می تواندمناسبت خود را ازمنظرمفهوم ومحتوایی ی تأویل

برانگیز با عنوان کتاب و همچنین با داستان کوتاهی به همین نام اعلا م کند . مرد طرح روی جلد نمایی

است از انسان رباتیک ، ساخته شده از فنر در چهار چوب قاب با چهره ای از نوارهای نازک فلز و

چهر هایی مضطرب  و هراسان در اطراف او ، اما همه با مفتولی متصل بهم که گویی آنها را به عمد

مرتبط کرده اند . مرد داستان کوتاه " پشت تصویر مرد " اما ، مثل دیگر آدمها از پوست و گوشت و

استخوان  و احساس ساخته شده است ، ولی آنچه را که بر او فرمان می راند ، بخش مهمی از فرامین

حاکم بر او ، مثل ربات از جاهای دیگری بر او صادر می شود . اگر آدم آهنی ها از اتاق فرمان یا

کامپیوتر هدایت می شوند ، شخصیت طرح روی جلد یا داستان ما نیزاز تاریخ ، فرهنگ ، سنت و تربیت

خانوادگی و جامعه ی خود فرامین اعمَال خود را دریافت می کند و تا وقتی که دست به فرمات اندیشه ی

خود نزند و دریافت های مدرن تکانی به او ندهد ، در به روی همان پاشنه خواهد چرخید . طرح روی

جلد این مجموعه داستان ، در انتقال این معنی که انسان محصول کارخانه ی محیط خویش است ، درست

عمل کرده است .

 

                                                                                    22 / 2 / 89