ملالی نیست جز دوری از ستارگان برزیلی
نگاهی به کتاب "تو/ تهران / 1385 "از: آرش نصرت اللهی
عباس گلستانی
یک شاعر معاصر ایرانی گفته است ، ارتباط با شعر فهمیدن نیست ، باور کردن است.(ص43
،گزینه ی اشعار ، علی باباچاهی ). تا اطلاع ثانوی این گفته را می پذیریم . اما شاعری دیگر گفته
است ، شعر غایت نیست ، غایت شعر انسان است . این را نیز به خاطر می سپاریم . شاعران
دیگر چیزهای دیگری هم گفته اند درست یا غلط فعلا از حوصله ی ا ین نوشته خارج است .
دوستانی هستندکه در یادداشت های خود درباره ی شعر یا یک مجموعه از شعر ، می نویسند
مثلا کتاب نشان می دهد که شاعر شعر را می شناسد . درست مانند این است که بگوییم فلان
خیابان را می شناسد و می داند که در فلان نقطه ی جغرافیایی یا عمود بر فلان خیابان و غیره
قرار دارد . آیا شعر را باید این گونه شناخت ؟ آیا تاکنون کسی آدرس درستی از شعر امروز
با مختصات واحد در غالب یک فرمول ارایه کرده است ؟ وقتی شاملو می گوید شعر باید از
منطق شاعرانه پیروی کند ، خود شاملو از منطق شاعرانه چیزی گفته است ؟ از بایدها و نباید
ها در شعر چیزی آموخته ایم ؟ آیا می توانیم بگوییم شعر باید این باشد یا نباید آن باشد ؟ بقول
شاعری ( علی رضا پنجه ای ) ، از همان لحظه که بگوییم شعر باید این باشد ، دیگر آن ، شعر
نیست . منتقدین ما وقتی که می گویند ، شاعر این مجموعه ، شعر را می شناسد یا نمی شناسد،
خود به شناخت شعر رسیده اند ؟ لطفا اصول یک یا چند گانه ی شعر را به ماهم بیاموزند .
آموخته ام که شعر، محصول استحاله ی شکستن سکوت کس یا کسانی ست که این توان در
در آنها نیست و آدمی دیگر با استعداد و توانی ویژه، بنام شاعر ، این کار را انجام می دهد . ساختن جهانی
از واژه ، با کاربردی غیر متعارف و قانون افزایی در دستور زبان و هم چنین هنجارزدایی از
قوانین جاری در آن . به همین دلیل ، شعر، همه را یک سان بخود جذب نمی کند و یا به
ظرایب مختلفی از لذت در برابر شعر می رساند . به عبارتی می توان گفت که شعر محبوب
1
شعری ست که اکثریت خاموش را بسمت خود بکشاند ، اکثریتی که اندیشه ورانه احساس
کردن را آموخته اند ، اما ، فاقد نیروی ساخت آن نوع از گویش اند که شعر گفته می شود .
از این منظر مجموعه ی تو / تهران / 1385 ، در جایگاه باور پذیری و انسان گرایی ،
می تواند حرف هایی برای گفتن داشته باشد .
بیشتر آدم های این مجموعه شهر نشین اند و دغدغه های آنها با واژه های منتخب شاعر
تابانده می شود : عنوان مجموعه ی شعر ، تهران رااز توی پارک ها / جمع می کنم (ص71)
خیابان هایی که از شهر بالا می روند (ص66)، آزادی / تنها نام میدانی است در میان شهر(ص
61) ، اجاره آپارتمانی 70 متر (ص59)، هوا / ایستاده روی بالکن (ص43)، همراه روزنامه
های عصر /... / راه می روم تاشب (ص38) ، و... نشانه های شهری اشعار یک شاعر آگاه به
مناسبات شهری ست ، مناسباتی که از آن دل خوشی بر تن ندارد . به کوهستان هم اشاره ای
دارد و از آن نیز ناراضی ست : من از سکوت سنگ های دامنه / بی زار / تو از هوای مانده
آبادی / دل گیر /... / تنها صدای زنگوله ی گاوها مانده است / برای خواب کوهستان /(ص
11). اصلا شاعر از تمام جهان ناراصی ست ، : جهان جای خوبی برای ایستادن نیست / سر
مرز داد می زنم / اهای دیوار برلین هم که باشی می ریزی (ص 24 و 25)، نارضایتی
هم همیشه چیز بدی نیست .
نگاه شاعر این مجموعه ، نگاه جامعه شناختی ست ، نگاهی که در این مسیر کاشف زخمهایی
می شود که برای اکثریت خاموش ، زخمهایی آشناست ، قابل لمس و باور پذیر : قالی قد می
کشد / زن تمام می شود / ( ص 50) . رنگ هایی که پریده اند / از صورت آدم های روز / (ص56)
در این جا ، مخاطب ، بر خلاف گفته ی شاعر معاصر اول این یادداشت ، در جاده ی معنا با
شعر ارتباط می گیرد و آن گاه به باور شعر می رسد . آرش نصرت اللهی ، در اشعار خود ،
بازی با کلمات را به صرف بازی گزینش نکرده است بلکه منظوری خاص ، برای گفتن
2
چیزی داشته است ، همان چیزی که او را به شعر گفتن واداشته است . به گفته شاملو، موضوع
زبان ، موضوع وزن ، موضع ساختمان ، موضوع کلمات و این جور چیزها بقول معروف
جز بیست و چهارم است . آنچه در مرحله ی اول اهمیت دارد جان شعراست ... آن چیزی که
نویسنده ی شعر را به نوشتن برانگیخته است.(صفحه 46، هنر و ادبیات امروز، ناصر حریری)
اما ، نصرت اللهی ، گاهی چنان از مرحله پرت می شود که گویی مخاطب با شاعری دیگر
روبروست ، شاعری که در غبار جامعه هنوز با رویاهای دوران کودکی و نوجوانی اش می
زید . شعر صفحه ی 88 که عنوانش شکل یک مربع مینیاتوری ست ، در بند اول ، چنان با
وقار عاشقانه ، واژه هارا در شعر می نشاند و تو را به اوج می برد که حتم فرودش سیاره
ایست مرکز امید و کاشف اش خود شاعر ، ولی ، این سیاره جایی نیست جز زمین فوتبال و
ستاره های برزیلی چند میلیون دلاری اش که شاعررا شیفته ی خود ساخته و چنان از شب
خداحافظی می سراید که گویا بزرگترین تراژدی نسل اش در حال وقوع ست . شاعر نگران
" آپارتمان 70 متری " کجا ، شاعر نگران دوری از رونالدوی با قراردادچند میلیون دلاری
کجا !
در بعضی از قطعات ، نداشتن انس و الفت با واژه ها ، سبب می شود که شاعر، کلمات را
در جای مناسب خود قرار ندهد بطوری که حذف یا تبدیل آن تغییری در شعر پدید نمی آورد.از
ترکیب
بند اول در خط چهارم شعر " خطی هست " (44)، " دختران ساحل " ، چنین حالتی دارد : خطی
است / که صیادان را از چشم دختران ساحل / می دزدد . بجای " دختران ساحل " می توان پسران
ساحل ، پدران ساحل ،مردان ساحل ،مادران ساحل و غیره را جا گذاشت و اما اگر شعرصفحه
51 را یک شعر روایی بدانیم ، منطق روایت در این جا غایب است : من مردی خالی از
سکنه / تو زنی دل نشین / . روایتگر تهی از سکنه ، دل نشین بودن کسی برای او بی معناست
تازه " مردی خالی از سکنه " ، بدنبال " یافتن عقیده " هم باید برود .
آرش نصرت اللهی با اشعار خوب و معایب معدودش در مجموعه ی تو / تهران / 1385
دارای زبانی ست ویژه ، نه از آن نوع زبان ویژه با خصلت " زبان تجویزی " بلکه زبانی که
که می توان آن را محصول طبیعی تحول دوران دانست ، زبانی که راحت پل می زند به
دغدغه های یک جمع ، جمع شهری ، جمعی که شاعر ازآن جدانیست .
29/3/1387